هیچ ترتیب و آدابی مجوی/هرچه میخواهد دل تنگت بگو...




تاريخ : شنبه پنجم اسفند 1391 | 13:12 | نویسنده : آرمان امرایی |
بین خودمان بماند شـــب هایم عجیب درد میکند . . . ! حتی دردهایم هم درد میکند . . . ! ایــن روزها از جـــنس دردم . . . عـــلاجی نیست . .. بــاکی نیست . . . پر دردی هم عــالمی دارد . . . ” درد ” خودش درد ندارد . . . این بـــی هــــمدم بودن است که درد را به رخ آدم میکشد . . . ســرم درد میکند از این هــمه ســـردرگمی . . . از این هـــمه سرگرمی های پـــوچ . . . چشــمانم سوز دارد . . . نــــه سوز سرما ! نه ! بلکه چـــشمانم میسوزد از این هــــمه آلـــودگی فکر و ذهن . . . کــاش دنیـــا هم مکثی میـــکرد . . . کــاش دنیـــا هم سرعت گیر داشت . . . کــاش توقف میکرد انـــدکی در برابر غـــم هایم . . . هه انگار عـــادت کرده ام به غصه خوردن . . . ! از تمام شیـــرینی های دنـــیا , این غـــصه ی تـــلخ بود که نصیب مــــن شد . . . از بچگی “تلخی” را دوست داشتم . . .

تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 18:51 | نویسنده : رضا آزور |
حسین جانم!

دست من گیر

که این دست همان است

که من سال ها 

از غم هجران تو بر سر زده ام ...

 

 

واقعه ی کربلا اتفاق می افتد ...

هرگاه ؛دلت با دینت نباشد ،

قدمت با قلمت نباشد ،

و عملت به قولت نباشد ...

آری بدون شک اتفاق می افتد ؛

هرگاه ... هرگاه ... هرگاه ...

 



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 11:25 | نویسنده : آرمان امرایی |

ﺣﻀﺮﺕ آﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺮﻓﺖ 

ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ، ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺁﯼ.... 

 ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍم و ﻧﺠﯿﺐ ﺁﻣﺪ ﭘﯿﺶ ...!!!

ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺖ... ﻣﺤﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻏﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺪﺍ ، ﺩلش ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ!

ﮔﻔﺖ : ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ...........

ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺯﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﮑﯿﺪ...

ﯾﺎﺩﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ... 

بغض ﺁﺩﻡ ﺗﺮﮐﯿﺪ ، ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶﻟﺮﺯﯾﺪ ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔلهاﯼ ﺑﻬﺸﺖ... ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩﻋﺮﺵ ... ﻧﻪ... ﻧﻪ... ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦﺩﻭﺳﺘﺖ میﺩﺍﺭﻡ ....

آﺩﻡ ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .... ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺨﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺷﺖ ، ﺭﺍﻫﯽ ﻇﻠﻤﺖ ﭘﺮﺷﻮﺭ ﺯﻣﯿﻦ....

ﺯﯾﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨﯿﺪ: ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ .... ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ .... ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﻠﻬﺎﯼﺑﻬﺸﺖ ....ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﮔﻨﺪﻡ ، ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺵ.........................!



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 16:57 | نویسنده : آرمان امرایی |

پاییز از حوالی حوصله ات که بگذرد

من زرد می شوم

و تا کفش های رفتنت جفت می شود

غریب می مانم

و نیلوفرانه دوستت دارم

نه مثل مردمی که عشق را از روی غریزه نشخوار می کنند!!

من درست مثل خودم

هنوز و همیشه

دوستت دارم . . .



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 10:1 | نویسنده : آرمان امرایی |
بارم یه ترم دیگه تموم شد... بازم دلتنگی، بازم رفتن و انتظار برگشت... درسته اینجا گرمه، درسته همه پشت هم حرف میزنیم، درسته... ولی... ولی اینجا همه دلا پاک و صافه درسته جو کلاس ی جوریه ولی کلا ایرانشهر خوش میگذره کلی خاطره دارم تو این 3ترم، همیشه دم رفتن بغض میکنم... یاد بچه های فوریت ک موقع امتحانا چ کارا ک نکردن میفتمو خنده م میگیره... با گونه های خیس از شیطنت خندیدن، ب امید دیدار بچه ها

تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 8:21 | نویسنده : آرمان امرایی |
قابل توجه دخترایی که میگن خوش به حال پسرااا اونا آزادن....

پسر بودن یعنی...

برو ادامه!



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 9:21 | نویسنده : آرمان امرایی |
دانشجویی پس از آنکه در درس منطق نمره نیاورد، به استادش پیغام زد که: "‌استاد، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟"
استاد در جواب گفت: "بله حتما، در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم."
دانشجو در ادامه نوشت: "‌بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم. اگر جواب صحیح دادید، من نمره ام را قبول می کنم. در غیر اینصورت، از شما می خواهم به من نمره ی قبولی بدهید."
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: "آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست، و نه قانونی است و نه منطقی؟"
استاد پس از تامل طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره ی قبولی درس را به دانشجو بدهد .
بعد از مدتی، استاد با شاگردش تلفنی تماس گرفت و جواب سوال را پرسید و شاگرد بلافاصله جواب داد: "استاد شما 63 سال دارید و با یک خانم 30 ساله ازدواج کرده اید که البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یک معشوق 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست؛ و این حقیقت که شما به معشوق همسرتان نمره ی قبولی دادید در صورتی که باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی."


تاريخ : یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 | 8:27 | نویسنده : رضا آزور |
ﭘﺴﺮ: ﺿﻌﯿﻔﻪ! ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺑﺮﺍﺕ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺯﯾﺎﺭﺗﺖ ﮐﻨﯿﻢ!

ﺩﺧﺘﺮ: ﺗﻮﺑﺎﺯ ﮔﻔﺘﯽ ﺿﻌﯿﻔﻪ؟

ﭘﺴﺮ: ﺧﺐ… ﻣﻨﺰﻝ ﺑﮕﻢ ﭼﻄﻮﺭﻩ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ… ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ!

ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﺷﻪ… ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻭﯾﮑﺘﻮﺭﯾﺎ ﺧﻮﺑﻪ؟ 

ﺩﺧﺘﺮ:ﺍﻩ…ﺍﺻﻼ‌ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﻬﺮﻡ.

ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺑﺎ… ﺗﻮﻋﺰﯾﺰ ﻣﻨﯽ، ﺧﻮﺏ ﺷﺪ؟… ﺁﺷﺘﯽ؟  

ﺩﺧﺘﺮ:ﺁﺷﺘﯽ… ﺭﺍﺳﺘﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ؟!

 

                بری ادامه ضرر نمیکنی...



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 17:19 | نویسنده : آرمان امرایی |
ﻗﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﻻﺳﺖ ؛ ﻭﻟﯽ ﺩﻟﺶ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﻮﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ …

ﺍﺷﮑﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﻭﺍﺭﯾﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺻﺪﻑ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ، ﺩﮐﺘﺮﻫﺎ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺁﺏ ﻣﺮﻭﺍﺭﯾﺪ !

ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ؛ ﮔﻮﯾﯽ ﺯﯾﺮﻧﻮﯾﺲ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺩﺍﺭﺩ !

ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ؛ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ …

 



تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 10:23 | نویسنده : آرمان امرایی |
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب
از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب
شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب
هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن...

اثر گابریل گارسیا مارکز



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 18:40 | نویسنده : آرمان امرایی |
طرف لکنت زبان داشته ،
زنگ میزنه اوژانس که بیاد جنازه همسیاشونو که مرده ببرن ،
میگه ، اااالو اااوورجانس ، این ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین ،
طرف میگه آدرستون ،
یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد میگه ظظظظظ ،
طرف میگه ظفر منظورته ،
میگه ننننننننه ،
طرف فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ،
دو هفته بعد همین اتفاق میوفته بازم طرف میگه آدرستون ،
باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ ،
طرف میگه ظفر ، میگه ننننه
باز مامور اورژانس فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ،
سه ماه رد میشه ، باز طرف زنگ میزنه میگه اااااووووورژانس ،
این هههمسایمون ممممرده محلللمون بوی گه گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین ،
طرف میگه آدرستون ،
باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ ،
از اونور میگن آقا منظورت ظفر هستش ؟ ،
طرف میگه آاااره کککشوندم آوردمش ظفر ببببیا بببرش

خخخخ _lol_lol_lol_lol




تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 17:29 | نویسنده : آرمان امرایی |
سلام! عید همه تون مبارک بچه ها

تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 21:8 | نویسنده : آرمان امرایی |
من همانم که به یک جرعه ز جام نفست...

گیج شوم ، منگ شوم

رو به هرسو که نهم مست روم.

من همانم که به یک طعنه ز چشمان سیه...

بروم نیست شوم ، محو شوم

رخ من سرخ تر از لاله خونین کفن است

من به یک بازی ز ابروی خمت بروم ریشه شوم ، سبز شوم ، برگ شوم

من همانم... که تهی دستم باد

من به یک بوسه ز لب های ترت...

دلبر من

پر شوم

سیر شوم

بروم زنده شوم...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 11:16 | نویسنده : آرمان امرایی |
اینجا ؛

ایستاده ام

رو در روی باد

دست در دست باغ

چشم در چشم شن ؛

با شیار سرخی به چهره ام...

ایستاده ام جایی

که بید ها

از دیوار کوتاهم

سرک میکشند تا مناره ها...

دور از چشم خورشید خون فشان

با بیم و دلهره

با مشتی از گدازه و گل

آتشفشانی بر دوش ؛

خسته از خراش باد

خسته از تلاش بغض...

اما هنوز ؛ ایستاده ام اینجا...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 11:14 | نویسنده : آرمان امرایی |
 

اینجا آرامگاه بغض های کهنه است ...

لطفا کمی سکوت ..!

که اگر بیدار شوند نفس گیرند لعنتی ها ...



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 10:7 | نویسنده : آرمان امرایی |

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک 

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 11:54 | نویسنده : رضا آزور |


دانشجوی آریایی روزت مبارک...


تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 15:45 | نویسنده : آرمان امرایی |

خسته است

خسته از سرنگ های بی رحم همیشگی ..
خسته از انتظار بر روی تخت ..
خسته از تهوع های بی وقت ..
خسته از نگاه دیگران .....

خسته از جمله تکراری "خدا شفا بده " ..
خسته از اینکه صدای بازی بچه ها همیشه آنسوی پنجره است ..
...
گاهی با خود می گوید : کِی تمام می شود ..
بدون آنکه معنیِ "تمام" برایش معلوم باشد ..
...
خدایا ..
هنوز به تو امیدوار است ..
و هنوز از این امید خسته نشده ..
به فکرش باش ..
بی گناه ترین است ...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:56 | نویسنده : آرمان امرایی |

  ﺣﺒﯿﺐ ﺁﻗﺎ، ﻧﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﺑﺮﻟﺐ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﮐﻼ‌ﻩ ﮐﺞ ﺑﺮ ﺳﺮ...ﻧﻪ ﺑﺎ ﻓﯿﻠﻢ ﺗﺎﯾﺘﺎﻧﯿﮏ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻭﻟﻨﺘﺎﯾﻦ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﭼﯿﺴﺖ....ﺍﻣﺎ ﺻﺪﯾﻘﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ، ﺷﺒﻬﺎ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺻﺒﺤﻬﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ....ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﺩ، ﺧﻮﺍﺏ ﯾﮏ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻮﺩ. ...ﺍﻣﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﯾﻘﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺿﻌﻒ ﺑﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ. ﺣﺒﯿﺐ ﺁﻗﺎ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ.....



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:31 | نویسنده : آرمان امرایی |
ﺯﻥ ﺟﻨﺲ ﻋﺠﯿـــــﺒﯽ ﺳﺖ...

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﻨـــــﺪﯼ ؛ ﺩﯾﺪ ﺩﻟــــﺶ ... ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ !

ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﺸــــﮑﻨﯽ ؛ ﺑـــــﺎﺭﺍﻥ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾــــــﺮ میشود !

ﺍﻧﮕـــــﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﺭﻭﯼ ﻋﺸــــﻖ ﺭﺍ ﮐــــــﻢ ﮐﻨﺪ...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:30 | نویسنده : آرمان امرایی |
بهشت می تواند..کسی باشد که دوستش داری،کسی که دوستش داری می تواند بهشت باشد!و مهم نیست اگر غروب ها به جای نهر های شیر و عسل با قرصی نان تازه به خانه بیاید...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:5 | نویسنده : آرمان امرایی |
این نوشته یه خانمه و تو وبلاگش دیدمش...

ﯾه ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽتونه ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷه...

ادامه داره ها...!

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 9:22 | نویسنده : آرمان امرایی |

ای خدای مهربان، به دور از تو بودن یعنی تنهایی...

نمی دانم برای آشتی با تو از کدام کوچه عبور کنم!

نام قشنگت تسکین دل درد دیده ام است.

به طلوع یک سخن از سوی تو برای به آرامش رسیدن نیازمندم...

خدایا آشتی با تو شوقی در درونم به پا می کند که تمام دودزدگی قلبم به یک باره به رخت حریر سفید رنگی تبدیل می شود...

بی قرارتر از همیشه چشم به ذکر تو دوخته ام و می خواهم با تو آشتی کنم...



تاريخ : یکشنبه سوم آذر 1392 | 18:6 | نویسنده : آرمان امرایی |
ﺁﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﺤﺮﻣﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﮐﻨﯽ...

ﺁﻫﺎﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﺪﻝ ﻓﺸﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﻣﺎﻫﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﭘﻮﺷﯿﺪﯼ...

ﺁﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻮﺣﻪ ﺭﻭﺳﺮﯾﺘﻮ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﺟﻠﻮ...

ﺁﻫﺎﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﯿﮑﻪ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ،ﺩﺳﺘﺘﻮ  ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﺟﻠﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭﮔﻔﺘﯽ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﺤﺮﻣﻪ ،ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ...

ﺁﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ/ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺤﺮﻡ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﮐﺮﺩﯾﺪ...

ﺁﻫﺎﯼ... ﺑﺨﺪﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻧﻢ... ((ﺩﻣﺘﻮﻥ ﮔﺮﻡ))



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 | 15:15 | نویسنده : آرمان امرایی |
تنها چيزى كه از فردا ميدانم اين است كه خدا قبل از خورشيد بيدار است... از او میخواهم که قبل از همه در کنار شما باشدو راه را برایتان هموار کند ... فردایتان سـپید و عیدتون مبارک!

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 0:13 | نویسنده : آرمان امرایی |
من از تبار فرهادم...

از تبار نرسیدن...

از تبار نداشتن... از تبار کوه کندن و دل نکندن...

تو اما خسرو ات را پیدا کن ...

شاد باش که تو ... نه از تبار منی...




تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 9:38 | نویسنده : آرمان امرایی |
آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم

می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!





تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 9:30 | نویسنده : آرمان امرایی |
این پسرایی که ته ریش دارن

اینایی که باشگاه نرفتن و هزارتا قرص و آمپول نزدن

اینایی که زیر ابرو ور نداشتن

اینایی که قدشون نه خیلی بلنده نه کوتاه

اینایی که موهاشون نه بلنده نه بلوند

اینایی که واسه جلب توجه دخترا تو خیابوون هزارتا دلقک بازی در نمیارن

اینایی که وقتی تو کوچه تاریک دختر از روبرو بیاد سرشونو پایین میندازن تا دختره احساس آرامش کنه

اینایی که تو تاکسی جمع میشینن تا دختر راحت باشه

اینایی که با دوس دخترشون مثه پرنسس رفتار میکنن

اینایی که تک پرن...

اینا هنوزم هستن؟؟!!!

اگه هستین ابراز وجود کنید...



تاريخ : شنبه ششم مهر 1392 | 10:18 | نویسنده : آرمان امرایی |
خواهرم چهار سالشه امروز دستش شکست! خیلی اذیت میشه همش گریه میکنه... هیچوقت تو زندگیم انقد ناراحت نشدم بدجور دلم گرفته خدایا کمکش کن... فقط چند روزه!

تاريخ : شنبه نوزدهم مرداد 1392 | 1:39 | نویسنده : آرمان امرایی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.