X
تبلیغات
بچه های دانشکده علوم پزشکی ایرانشهر
هیچ ترتیب و آدابی مجوی/هرچه میخواهد دل تنگت بگو...




تاريخ : شنبه پنجم اسفند 1391 | 13:12 | نویسنده : آرمان امرایی |
ﭘﺴﺮ: ﺿﻌﯿﻔﻪ! ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺑﺮﺍﺕ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺯﯾﺎﺭﺗﺖ ﮐﻨﯿﻢ!

ﺩﺧﺘﺮ: ﺗﻮﺑﺎﺯ ﮔﻔﺘﯽ ﺿﻌﯿﻔﻪ؟

ﭘﺴﺮ: ﺧﺐ… ﻣﻨﺰﻝ ﺑﮕﻢ ﭼﻄﻮﺭﻩ؟

ﺩﺧﺘﺮ: ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ… ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ!

ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﺷﻪ… ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻭﯾﮑﺘﻮﺭﯾﺎ ﺧﻮﺑﻪ؟ 

ﺩﺧﺘﺮ:ﺍﻩ…ﺍﺻﻼ‌ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﻬﺮﻡ.

ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺑﺎ… ﺗﻮﻋﺰﯾﺰ ﻣﻨﯽ، ﺧﻮﺏ ﺷﺪ؟… ﺁﺷﺘﯽ؟  

ﺩﺧﺘﺮ:ﺁﺷﺘﯽ… ﺭﺍﺳﺘﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ؟!

 

                بری ادامه ضرر نمیکنی...



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 17:19 | نویسنده : آرمان امرایی |
ﻗﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﻻﺳﺖ ؛ ﻭﻟﯽ ﺩﻟﺶ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﻮﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ …

ﺍﺷﮑﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﻭﺍﺭﯾﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺻﺪﻑ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ، ﺩﮐﺘﺮﻫﺎ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺁﺏ ﻣﺮﻭﺍﺭﯾﺪ !

ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ؛ ﮔﻮﯾﯽ ﺯﯾﺮﻧﻮﯾﺲ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺩﺍﺭﺩ !

ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ؛ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ …

 



تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 10:23 | نویسنده : آرمان امرایی |
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب
از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب
شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب
هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن...

اثر گابریل گارسیا مارکز



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 18:40 | نویسنده : آرمان امرایی |
طرف لکنت زبان داشته ،
زنگ میزنه اوژانس که بیاد جنازه همسیاشونو که مرده ببرن ،
میگه ، اااالو اااوورجانس ، این ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین ،
طرف میگه آدرستون ،
یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد میگه ظظظظظ ،
طرف میگه ظفر منظورته ،
میگه ننننننننه ،
طرف فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ،
دو هفته بعد همین اتفاق میوفته بازم طرف میگه آدرستون ،
باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ ،
طرف میگه ظفر ، میگه ننننه
باز مامور اورژانس فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ،
سه ماه رد میشه ، باز طرف زنگ میزنه میگه اااااووووورژانس ،
این هههمسایمون ممممرده محلللمون بوی گه گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین ،
طرف میگه آدرستون ،
باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ ،
از اونور میگن آقا منظورت ظفر هستش ؟ ،
طرف میگه آاااره کککشوندم آوردمش ظفر ببببیا بببرش

خخخخ _lol_lol_lol_lol




تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 17:29 | نویسنده : آرمان امرایی |
سلام! عید همه تون مبارک بچه ها

تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 21:8 | نویسنده : آرمان امرایی |
من همانم که به یک جرعه ز جام نفست...

گیج شوم ، منگ شوم

رو به هرسو که نهم مست روم.

من همانم که به یک طعنه ز چشمان سیه...

بروم نیست شوم ، محو شوم

رخ من سرخ تر از لاله خونین کفن است

من به یک بازی ز ابروی خمت بروم ریشه شوم ، سبز شوم ، برگ شوم

من همانم... که تهی دستم باد

من به یک بوسه ز لب های ترت...

دلبر من

پر شوم

سیر شوم

بروم زنده شوم...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 11:16 | نویسنده : آرمان امرایی |
اینجا ؛

ایستاده ام

رو در روی باد

دست در دست باغ

چشم در چشم شن ؛

با شیار سرخی به چهره ام...

ایستاده ام جایی

که بید ها

از دیوار کوتاهم

سرک میکشند تا مناره ها...

دور از چشم خورشید خون فشان

با بیم و دلهره

با مشتی از گدازه و گل

آتشفشانی بر دوش ؛

خسته از خراش باد

خسته از تلاش بغض...

اما هنوز ؛ ایستاده ام اینجا...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 11:14 | نویسنده : آرمان امرایی |
 

اینجا آرامگاه بغض های کهنه است ...

لطفا کمی سکوت ..!

که اگر بیدار شوند نفس گیرند لعنتی ها ...



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 10:7 | نویسنده : آرمان امرایی |

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک 

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 11:54 | نویسنده : رضا آزور |


دانشجوی آریایی روزت مبارک...


تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 15:45 | نویسنده : آرمان امرایی |

خسته است

خسته از سرنگ های بی رحم همیشگی ..
خسته از انتظار بر روی تخت ..
خسته از تهوع های بی وقت ..
خسته از نگاه دیگران .....

خسته از جمله تکراری "خدا شفا بده " ..
خسته از اینکه صدای بازی بچه ها همیشه آنسوی پنجره است ..
...
گاهی با خود می گوید : کِی تمام می شود ..
بدون آنکه معنیِ "تمام" برایش معلوم باشد ..
...
خدایا ..
هنوز به تو امیدوار است ..
و هنوز از این امید خسته نشده ..
به فکرش باش ..
بی گناه ترین است ...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:56 | نویسنده : آرمان امرایی |

  ﺣﺒﯿﺐ ﺁﻗﺎ، ﻧﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﺑﺮﻟﺐ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﮐﻼ‌ﻩ ﮐﺞ ﺑﺮ ﺳﺮ...ﻧﻪ ﺑﺎ ﻓﯿﻠﻢ ﺗﺎﯾﺘﺎﻧﯿﮏ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻭﻟﻨﺘﺎﯾﻦ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﭼﯿﺴﺖ....ﺍﻣﺎ ﺻﺪﯾﻘﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ، ﺷﺒﻬﺎ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺻﺒﺤﻬﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ....ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﺩ، ﺧﻮﺍﺏ ﯾﮏ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻮﺩ. ...ﺍﻣﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﯾﻘﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺿﻌﻒ ﺑﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ. ﺣﺒﯿﺐ ﺁﻗﺎ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ.....



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:31 | نویسنده : آرمان امرایی |
ﺯﻥ ﺟﻨﺲ ﻋﺠﯿـــــﺒﯽ ﺳﺖ...

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﻨـــــﺪﯼ ؛ ﺩﯾﺪ ﺩﻟــــﺶ ... ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ !

ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﺸــــﮑﻨﯽ ؛ ﺑـــــﺎﺭﺍﻥ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾــــــﺮ میشود !

ﺍﻧﮕـــــﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﺭﻭﯼ ﻋﺸــــﻖ ﺭﺍ ﮐــــــﻢ ﮐﻨﺪ...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:30 | نویسنده : آرمان امرایی |
بهشت می تواند..کسی باشد که دوستش داری،کسی که دوستش داری می تواند بهشت باشد!و مهم نیست اگر غروب ها به جای نهر های شیر و عسل با قرصی نان تازه به خانه بیاید...



تاريخ : یکشنبه دهم آذر 1392 | 17:5 | نویسنده : آرمان امرایی |
این نوشته یه خانمه و تو وبلاگش دیدمش...

ﯾه ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽتونه ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷه...

ادامه داره ها...!

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 9:22 | نویسنده : آرمان امرایی |

ای خدای مهربان، به دور از تو بودن یعنی تنهایی...

نمی دانم برای آشتی با تو از کدام کوچه عبور کنم!

نام قشنگت تسکین دل درد دیده ام است.

به طلوع یک سخن از سوی تو برای به آرامش رسیدن نیازمندم...

خدایا آشتی با تو شوقی در درونم به پا می کند که تمام دودزدگی قلبم به یک باره به رخت حریر سفید رنگی تبدیل می شود...

بی قرارتر از همیشه چشم به ذکر تو دوخته ام و می خواهم با تو آشتی کنم...



تاريخ : یکشنبه سوم آذر 1392 | 18:6 | نویسنده : آرمان امرایی |
ﺁﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﺤﺮﻣﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﮐﻨﯽ...

ﺁﻫﺎﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﺪﻝ ﻓﺸﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﻣﺎﻫﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﭘﻮﺷﯿﺪﯼ...

ﺁﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻮﺣﻪ ﺭﻭﺳﺮﯾﺘﻮ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﺟﻠﻮ...

ﺁﻫﺎﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﯿﮑﻪ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ،ﺩﺳﺘﺘﻮ  ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﺟﻠﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭﮔﻔﺘﯽ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﺤﺮﻣﻪ ،ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ...

ﺁﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ/ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺤﺮﻡ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﮐﺮﺩﯾﺪ...

ﺁﻫﺎﯼ... ﺑﺨﺪﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻧﻢ... ((ﺩﻣﺘﻮﻥ ﮔﺮﻡ))



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 | 15:15 | نویسنده : آرمان امرایی |
تنها چيزى كه از فردا ميدانم اين است كه خدا قبل از خورشيد بيدار است... از او میخواهم که قبل از همه در کنار شما باشدو راه را برایتان هموار کند ... فردایتان سـپید و عیدتون مبارک!

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 0:13 | نویسنده : آرمان امرایی |
من از تبار فرهادم...

از تبار نرسیدن...

از تبار نداشتن... از تبار کوه کندن و دل نکندن...

تو اما خسرو ات را پیدا کن ...

شاد باش که تو ... نه از تبار منی...




تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 9:38 | نویسنده : آرمان امرایی |
آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم

می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!





تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 9:30 | نویسنده : آرمان امرایی |
این پسرایی که ته ریش دارن

اینایی که باشگاه نرفتن و هزارتا قرص و آمپول نزدن

اینایی که زیر ابرو ور نداشتن

اینایی که قدشون نه خیلی بلنده نه کوتاه

اینایی که موهاشون نه بلنده نه بلوند

اینایی که واسه جلب توجه دخترا تو خیابوون هزارتا دلقک بازی در نمیارن

اینایی که وقتی تو کوچه تاریک دختر از روبرو بیاد سرشونو پایین میندازن تا دختره احساس آرامش کنه

اینایی که تو تاکسی جمع میشینن تا دختر راحت باشه

اینایی که با دوس دخترشون مثه پرنسس رفتار میکنن

اینایی که تک پرن...

اینا هنوزم هستن؟؟!!!

اگه هستین ابراز وجود کنید...



تاريخ : شنبه ششم مهر 1392 | 10:18 | نویسنده : آرمان امرایی |
خواهرم چهار سالشه امروز دستش شکست! خیلی اذیت میشه همش گریه میکنه... هیچوقت تو زندگیم انقد ناراحت نشدم بدجور دلم گرفته خدایا کمکش کن... فقط چند روزه!

تاريخ : شنبه نوزدهم مرداد 1392 | 1:39 | نویسنده : آرمان امرایی |

نایت اسکین

                                                                

خانم دادآفرین

به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلمان خندید

تنها برای تو که اولین و آخرین حکایت بی انتهای دوستی هستی

مینویسیم که به یادت هستیم

و هزاران شاخه گل در روز تولدت تقدیمت میکنیم

 13مرداد سالروز تولدت مبارک

فووووووووت ....
فوووووووت .....

بدو شمعا رو فوت کن!!!!!

نایت اسکین

حالا به افتخارش

دســــــــــت...هوووورا...

ح

Wishing you all the fun and excitement

that only birthdays can bring!



تاريخ : شنبه دوازدهم مرداد 1392 | 14:13 | نویسنده : آرمان امرایی |

نایت اسکین

                                                                

امید جون

به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلمان خندید

تنها برای تو که اولین و آخرین حکایت بی انتهای دوستی هستی

مینویسیم که به یادت هستیم

و هزاران شاخه گل در روز تولدت تقدیمت میکنیم

عزیزم 20تیر سالروز تولدت مبارک

فووووووووت ....
فوووووووت .....

بدو شمعا رو فوت کن!!!!!

نایت اسکین

حالا به افتخارش

دســــــــــت...هوووورا...

ح

Wishing you all the fun and excitement

that only birthdays can bring!



تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر 1392 | 4:37 | نویسنده : آرمان امرایی |

سلام به همه...

راستش روز پدر یادم نبود مطلب بذارم!بعدشم دیگه گفتم نمیشه!الان داشتم نظرای قبلی رو میخوندم دیدم یکی از بچه ها روز پدرو تبریک گفته و واقعا از خودم خجالت کشیدم!!

.

.

.

زندگی بار گرانیست که بر پشت پریشانی توست

کار  آسانی نیست ...

نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن ...

پدرم کمرم از غم سنگین نگاهت خم باد ...




تاريخ : جمعه سی و یکم خرداد 1392 | 16:27 | نویسنده : آرمان امرایی |

                                                        

نایت اسکین

                                                                

رضا جون

به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلمان خندید

تنها برای تو که اولین و آخرین حکایت بی انتهای دوستی هستی

مینویسیم که به یادت هستیم

و هزاران شاخه گل در روز تولدت تقدیمت میکنیم

عزیزم 14خرداد سالروز تولدت مبارک

فووووووووت ....
فوووووووت .....

بدو شمعا رو فوت کن!!!!!

نایت اسکین

حالا به افتخارش

دســــــــــت...هوووورا...

ح

Wishing you all the fun and excitement

that only birthdays can bring!



تاريخ : دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 | 18:26 | نویسنده : آرمان امرایی |
 

عکس عاشقانه کارتونی

تو را چون نقش دریا دوست دارم

چو عطر پاک گلها دوست دارم

من چون ماهی افتاده بر خاک

تو را چون آب دریا دوست دارم

بخند ای غنچه گلزار هستی

که من خندیدنت را دوست دارم

به باغ خاطراتت ای گل سرخ

تو را تنهای تنها دوست دارم



تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 11:7 | نویسنده : رضا آزور |
آرام باش، توکل کن، تفکر کن  و سپس آستین ها را بالا بزن.

و آنگاه میبینی که دستان خداوند زودتر از تو دست بکار شده است...

حضرت علی (ع)



http://ma3ta.com




تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 17:24 | نویسنده : آرمان امرایی |
یک شعر بسیار زیبا از نظامی که شاید شنیده باشید. اما ارزش بارها خوندن رو داره ...

شعر نظامی درباره خدا  www.ma3ta.com

ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده

آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی


ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست

هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به


ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما

پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم


یار شو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچاره‌گان

قافله شد واپسی ما بـبین
ای کس ما بیکسی ما ببین


بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
در که گریزیم توئی دستگیر

جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت


درگذر از جرم که خواننده‌ایم
چاره ما کن که پناهنده‌ایم


تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 17:23 | نویسنده : آرمان امرایی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.